بصیرت

معارفی،سیاسی

بصیرت

معارفی،سیاسی

تجمل....مسابقه‌ی بدون برنده

               امام خامنه ای :دفاع مقدس

اسیر تجمّلات و تشریفات و چشم و هم چشمی نشوید. خودتان را در دام مسابقه‌ی مادی در امر زندگی نیندازید. هیچ کس در این مسابقه، خوشبخت و کامیاب نمی‌شود. این ظواهرِ زرق و برق‌دارِ زندگی شخصی، اینها هیچ کدام انسان را نه خوشبخت می‌کند، نه دلشاد و راضی می‌کند. اصلاً انسان هر چه گیرش می‌آید، باز چیز بیشتری را می‌خواهد. در حسرت یک چیز بهتری است. در شرع مقدس هست ـ العفاف و الکفاف ـ. به همان زندگی که بشود گذراند و انسان محتاج کسی نباشد و در عسرت نباشد.این جور پیش ببرید... چنانچه در راه بهشت خدا مسابقه هست، در راه بهشت خیالی دنیا هم مسابقه هست. برای تجمّلاتش، برای مقام و قدرتش، برای اسم در آوردن و معروف شدنش، مسابقه هست. این مسابقه، مسابقه ناسالمی است ...هر کدام که بخواهید به این مسابقه وارد شوید آن دیگری مانع شود و به عنوان یک ناصح با شما عمل کند.در همه‌ی مراحل بایستی میانه روی و قناعت و گرایش به روش متواضعانه و فقیرانه را فراموش نکرد که این نظر اسلام است.(بیانات امام خامنه ای)

بغض رهبر انقلاب با شنیدن خاطره حاج سعید

  
سردار قاسمی گفت نکته‌ای گفته نشده اجازه دهید می‌گویم. برادری که متصدی میکروفن بود آن را برد پیش حاج سعید و حاجی شروع کرد…

آقا لحظه‌ای بُغض کردند و سریع بر آن غالب شدند. جلیلی هم همینطور. اما مسعود ده‌نمکی که کنار حاج سعید نشسته بود مدام اشک‌هایش را پاک می‌کرد.

حاج سعید خاطره‌ای از جنگ گفت. از عملیاتی ناکام. از محاصره و مقاومت بچه‌ها در آن. کمیل کمیل همت…همت کمیل به گوشم. سردار از گفت‌و‌گوی رزمنده‌ای نوجوان پشت بی‌سیم با شهید همت گفت. گفته بودین بابابزرگ گفته خوب بجنگین. حاجی اگه بابا بزرگ را دیدی بپرس از ما راضی شدی؟ خوب جنگیدیم؟ همت طاقت نیاورد ماشین را برداشت و رفت جلو. آنقدر که گلوله‌های توپ کنار ماشینش خورد. همت خجالت می‌کشید بگوید من در قرارگاه بودم و بچه‌ها در محاصره.

سردار خطاب به آقا گفت آقا سید امروز هم بچه‌ها آمده‌اند بپرسند ما در فتنه خوب جنگیدیم از ما راضی هستی؟

ادامه مطلب ...

سجاده ی عشق

در لشکر۱۷علی بن ابی طالب یک پیرمرد ترک زبان داشتیم که خود را بسیجی لر معرفی میکرد.وسعی میکرد کسی از احوال او مطلع نشودودر جواب سوال ها همیشه یک کلام میگفت:من بسیجی لر هستم.

گردان به مرخصی رفت.به همراه شهید جنابان این پیرمرد را تعقیب کردیم.او داخل خانه ای بسیار محقر در حاشیه شهر قم شد.در زدیم.وقتی مارادید بسیار ناراحت شد که چرا مرا تعقیب کرده اید.در جواب گفتیم:ما فرمانده تو هستیم امیر المومنین(ع)دستور داده که از احوال زیر دستان ورعیت خود اگاه باشیم.

داخل منزل شدیم.یک زیر زمین بسیار کوچک با دیواره های گچی وخاکی،بدون وسایل ویک پیرزن نابینا که گوشه ای نشسته بود.از پیرمرد درباره زندگی اش،بسیجی شدنش واحوال آن پیرزن سوال کردم.

گفت:ما اهل شهاین دژ بودیم.در دنیا یک فرزند داشتیم که آن هم فرستادیم قم تا سرباز وفدایی امام زمان شود.بعد از مدتی در کردستان جنگ در گرفت.فرزندمان یک روز در نامه نوشته بودکه میخواهد به کردستان برود.آمد با ما خداحافظی کرد ورفت.بعد از مدتی خبر آوردند که پسرت را قطعه قطعه کرده اند.بعد از آن خبر آوردند که پسرت را سوزانده اند وخاکسترش را هم به باد داده اند.دیگر منتظر جنازه نباشید.

از آن به بعد مادرش شب وروز کارش گریه بود وبس.تا اینکه چشمانش نابینا شد.از آن پس تصمیم گرفتم هر خواهشی که این مادر دلشکسته دارد به خاطر خدا برآورده کنم.یک روز گفت:می شود برویم قم،کنار حضرت معصومه ساکن شویم؟.

آمدیم قم واینجا ساکن شدیم.من هم دست فروشی میکردم.نیمه شبی که سر سجاده مشغول عبادت وگریه بود،گفت:آقا میشود یک خواهش بکنم؟

گفتم:بگو. گفت:میخواهم به جبهه بروی واسلحه فرزندم را برداری ودر راه خدا ودر پیشگام امام زمان با دشمنان خدابجنگی.

من امدم ثبت نام کردم عازم شدم.همسرم را به خدا وامام زمان سپردم.همسایه ها نیز گاهی به او سر میزنند.

شب عملیات کربلای۵هر چه اصرار کرد اجازه عملیات به او ندادم.گفتم:هنوز چهره آن پیرزن نابینا ومعصوم در ذهنم نشسته است.

در جواب گفت:اشکالی ندارد.اما من میدانم پسرم اینقدر بی معرفت نیست که مرا اینجا بگذارد.حتما می آیدومرا با خودش می برد.

از پیش ما رفت به گردانی دیگر...

به هنگام عملیات یادم افتاد که به مسئولین آن گردان سفارش کنم که مواظب اوباشند.بعد از سراغ گرفتن از احوال او،فرمانده گردان گفت:دیشب به شهادت رسیده است وجنازه اش را هم نتوانسته ایم بیاوریم.

بعد از عملیات یکسره به منزل او رفتم.در زدم.همسایه ها آمدند وسوال کردند:شما چه نسبتی با اهل این خانه دارید؟

گفتم:از دوستانشان هستم.

گفتند:۴روز پیش وقتی رفتیم به او سر بزنیم،دیدیم همانطور که روی سجاده مشغول عبادت بوده جان داده به معبودش پیوسته است.

رضایی بزنم یا می زنی؟!!

جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می شد. دستور رسید. هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچه‌هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.
همواره رعایت سلسله مراتب نظامی به ویژه در برگزاری جلسات عملیاتی بسیار با اهمیت بود و باید با تدابیر ویژه از ورود نیروهای غیر مسئول به جلسات جلوگیری میشد تا اسرار نظامی حفظ شود .
                    

کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند.نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.

جلو رفتم و گفتم: "لطفا کارت شناسایی."

گفت: "ندارم."

گفتم:"ندارید؟"

گفت:" نه ندارم."

گفتم:" پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!"

دستش را روی شانه راننده زد و گفت: "حرکت کن:

جلویش ایستادم و گفتم:" کجا؟"

گفت:"تو محوطه"

گفتم: "نمی شه"

گفت: "بهت میگم بروکنار."

گفتم:"نه آقا نمیشه."

گفت:"چی چی رو نمیشه، دیرم شد."

محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:

"آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن."

دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟ رضایی بزنم یا می زنی؟"

وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: "حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!"دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: "بفرمایید این هم کارت شناسایی!"

مشخصات کارت را با دقت خواندم نوشته بود:

حاج حسین خرازی

گفتم:"ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفه ام عمل کردم."

حاجی خندید وگفت :" آفرین بر شما رزمندگان، وظیفه شناس"

بعد از آن هر وقت مرا می دید. می خندید و گفت: "رضایی بزنم یا می زنی"؟

حضرت امام حسن عسکری

 

                                       بسم الله الرحمن الرحیم

تو آمدی و کوچه های مدینه را باران شکوفه پوشاند؛ آمدی و آینه ها، به پابوسی ات، آب های جهان را به انعکاس برخاستند. آمدی، تو یازدهمین چراغ پرفروغ ولایت باشی .
فرا رسیدن ٨ ربیع الثانی سالروز میلاد یازدهمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت ، حضرت امام حسن عسکری علیه السلام را به محضر فرزند بزرگوارش امام عصر حضرت حجة ابن الحسن عسکری علیه آلاف التحیة و السلام و عموم شیعیان جهان تبریک عرض مینماییم .

22بهمن

         

 

        بیست و دوم بهمن در حکم عید غدیر(انقلاب) است.(امام خامنه ای ۴/۱۱/۱۳۶۸). 

                                       غدیر انقلاب بر شما مبارک.

راهپیمایی22بهمن

       

سلام زیاد نمیخوام صحبت کنم و داستان بگم هرچند دلمان از اغلب مسئولین گرفته است و ناراحتیم هرچند گرانی هست و مشکلات اما خمینی(ره) عزیز بر عهدی که با تو و شهیدان بسته ایم وفاداریم و بیعت با امام خامنه ای را نیز وظیفه خود می دانیم و بر سر آرمان های انقلابمان  هستیم با حضور در راهپیمایی22بهمن.فقط به عشق آقا

قرار

 برای مشاهده اندازه واقعی عید امامت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کلیک کنید

چقدر پنجره را بی بهار بگذاری؟

و یا نیایی و چشم انتظار بگذاری

مگر قرار نشد شیشه ای از آن می ناب

برای روز مبادا کنار بگذاری؟

بیا که روز مبادای ما رسید از راه

که گفته است که ما را خمار بگذاری؟

درین مسیر و بیابانِ بی سوار خوشا

به یادگار خطی از غبار بگذاری

گمان کنم تو هم ای گل بدت نمی آید

همیشه سر به سر روزگار بگذاری

نیایی و همه ی سررسیدهامان را

مدام چشم به راه بهار بگذاری

جواب منتظران را بگو چه خواهی داد

همین بس است که چشم انتظار بگذاری؟

به پای بوس تو خون دانه می کنیم و رواست

که نام دیگر ما را انار بگذاری

گمان کنم وسط کوچه ی دوازدهم

قرار بود که با ما قرار بگذاری

چراغ بر کف و روشن بیا ، مگر داغی

به جان این شب دنباله دار بگذاری

حاج همت به اکبر گنجی گفت ارزش مشت من را هم نداری!

سعید قاسمی مسؤول وقت واحد اطلاعات- عملیات لشکر 27 در این زمینه از عافیت طلبی‌های اکبر گنجی و طعنه‌های او به حاج همت و در مقابل واکنش غیرت‌مندانه و در عین حال، خویشتن‌دارانه حاج همت پرداخته که یادآوری این خاطره در روزهایی که انحراف این جریان عافیت‌طلب و وابسته‌گرا روشن شده، جالب است:


ادامه مطلب ...

یک حمله هوایی صدام را تحقیر کرد

حقوق یک سال نیروی هوایی عراق جایزه ی هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود

صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت:

به هر خلبان ایرانی که به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود- حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد . . .

و 150 دقیقه بعد از مصاحبه صدام- عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی- نیروگاه بصره را بمباران کردند.

با این عملیات جواب گستاخی صدام داده شد و در حقیقت خود صدام تحقیر شد
.
غروب همان روز خبرنگار رادیو BBC اعلام کرد: من امروز با آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق، مصاحبه داشتم و ایشان با اطمینان خاطر از دفاع قدرتمند هوایی خود در راه محافظت از نیروگاه ها، تاسیسات و دیگر منابع اقتصادی عراق در برابر حملات و تهاجم خلبانان ایرانی سخن می گفت. ولی من هنوز مصاحبه او را تنظیم نکرده بودم که نیروی هوایی ایران نیروگاه بصره را منهدم کرد.

اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیار نایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق
وصل نخواهد شد.

سپس این خبرنگار با لبخندی تمسخر آمیز گفت: البته هنوز فرصتی پیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهند داد.